ناخدای کمحافظه
نویسنده: زهرا آهی
زمان مطالعه:4 دقیقه

ناخدای کمحافظه
زهرا آهی
ناخدای کمحافظه
نویسنده: زهرا آهی
تای مطالعه:[تا چند دقیقه میتوان این مقاله را مطالعه کرد؟]4 دقیقه
«همینجا گذاشته بودمش!»
«ببخشید... یادم رفت.»
«اسمتان را فراموش کردم!»
«همین الان سرِ زبانم بودها!»
«مگه بهت نگفتم؟»
«یه چیزی میخواستم بگم... یادم رفت.»
«آها! یادم اومد!»
در تمام سالهای زندگیام، من عاشق شغل ملوانی بودم. هر روز صبح با طلوع خورشید سوار کشتی میشدم و روی عرشهی خیال، افق را زیر نظر میگرفتم؛ مبادا از دستم در برود. اما هربار، وقتی به نقطهای خاص میرسیدیم، ناخدا سُکان را میچرخاند و دور میزد. با اینکه عاشق غروب خورشید و وزش بادِ گرگومیش بودم، هربار دَکَلِ دیدهبانی را رها میکردم و خودم را دواندوان به اتاقِ ناخدایِ حافظه میرساندم. یکبار گفت من نقشه را گم کردم، بارِ دیگر بهانهاش جا گذاشتنِ قطبنما در بندر بود، دفعهی بعدی هم گفت مسیر را یادش نمیآید.
چه کار میشد کرد؟ وقتی او میگفت باید برگردیم، برمیگشتیم. یک بار وقتی به بندر رسیدیم، دیروقت شده بود و مادرم با چهرهای عصبانی دستبهکمر ایستاده بود. ناگهان یادم آمد چه اشتباهی کردم. یادم رفته بود زیر اجاق گاز را خاموش کنم و غذا جزغاله شده بود! البته که شاکی بودنِ مدرک هم بیربط به این نبود که یادم رفته بود شیر آب را ببندم و حمامِ خانه را تبدیل به دریاچهی خانگی کرده بودم. متأسفانه ناخدایِ حافظه، حافظهی خوبی نداشت و همین باعث میشد که به بیشفعالیام تکیه کنم و همهچیز را تا حدِ امکان فراموش کنم.
بله، من دچار بیشفعالی هستم و برای هر چیز راهحلهای عجیب و غیرمعمولِ خودم را دارم. حافظهام هم چندان بد نیست، فقط اینکه اولویتبندیهایش کمی با دیگران تفاوت دارد؛ مثلاً اینکه نسوختنِ شامِ شب و اسمِ همکلاسیهایم، اهمیتِ کمتری نسبت به شخصیتهای فیلمی دارد که در کودکی دیدهام.
بارهای بعدی، هربار در جلسهای با شورای «من»های درونم به یک نتیجه میرسیدم: اینطوری نمیشود! منِ بیشفعال هربار گناهکار خطاب میشد و در پایانِ جلسه، ناخدا را با آن هیبتِ عجیبش احضار میکردیم و دستورالعملهای یادآوری را برایش مرور میکردیم. توقع نداشتم این روش جواب بدهد و نداد! هر شب یکی از «من»ها به بهانهای جلسه را میپیچاند و پِیِ کارش میرفت. حالا فقط خودم بودم، ناخدایِ کمحافظه و روحِ بیشفعالِ ناامیدم که خودش را مقصر میدانست.
همین شد که در دهکده راه افتادم و درحالیکه شبانه در خیابانهای شهرِ ساحلی میدویدم و شوریِ آبِ دریا را با پوستم مزه میکردم، درِ فانوسِ دریاییِ کوچکی را که خواهرم در آن، روی تپه به ملاقاتم میآمد، زدم.
در دهکدهی ذهنیِ من نقطهی مشترکی وجود داشت که من و خواهرم آنجا به هم متصل میشدیم و آن، همین برج بود. با سرعتی بیش از حدِ تصور، ماجرا را برای خواهرم شرح دادم. انگار که از پیش، ناخدا حافظه را میشناخت. به من توصیه کرد که از وسیلهی عجیبی به اسم «بولت ژورنال» استفاده کنم. دفترِ جلدچرمیِ کتابخانهی مرکزیِ ذهنم را برمیدارم و شروع میکنم. آن زمان هیجان زیادی داشتم و نسبت به روشی که تازگی پیدا کرده بودم امیدوار بودم؛ و البته که جواب داد! دیگر کمتر چیزی را یادم میرفت. شاید چون غولِ سهسرِ دفترِ ثبتم مانند یک ژنرالِ موظف، دستبهسینه بالای سرم ایستاده بود و به روحِ بیشفعالم آموزش میداد که چطور با فراموشی بجنگد. هرچند که به من اسنایپ[1] یا کاتانا[2] نداده بودند، اما برای پیروزی در این جنگ با فراموشی نیازی به آنها نداشتم.
اما بعضی چیزها، بهتر است که فراموش شوند؛ مثل سرزنشها، تجربههای خجالتآور یا صحنههای غمانگیزی که هضمشان برای هیچ انسانی ممکن نیست. بارِ سنگینِ این خاطرات همیشه روی دوشم بود. گاهی دلم میخواست برگردم و به بهایی که بابت این «نافراموشی» دادم نگاهی بیندازم، آن خودِ غمگینِ گذشتهام را که نمیتوانست از رنجهایش عبور کند در آغوش بگیرم و کنار گوشش زمزمه کنم: "ایرادی ندارد... میگذرد. و وقتی گذشت، دردش کمتر میشود." کاش میتوانستم آرزو کنم بعضی از آن خاطراتی که مانند تبر به قلبم میخوردند، به سادگی پاک شوند و در عوض، آن خاطراتِ عسلی، پررنگ و پررنگتر شوند. حقیقت این است که فراموشی همیشه هم بد نیست؛ اما حتی اگر آرزویش کنم، برآورده نمیشود. چرا که من خیلی وقت پیش، چراغ جادوی با غولِ آرزوهای درونش را در جایی که دیگر یادم نمیآید، دفن کردهام.
[1] اسنایپ (Sniper): در اصطلاحِ نظامی، به معنیِ تفنگِ تکتیرانداز با برد و دقت بسیار بالاست. نویسنده در اینجا برای توصیفِ مبارزهی دقیق و نقطهای خود با فراموشی از این استعاره استفاده کرده است.
[2] کاتانا (Katana): شمشیرِ سنتیِ ساموراییهای ژاپن که به قدرتِ برشِ بالا و ظرافتش مشهور است؛ نویسنده از آن به عنوان نمادی از ابزارِ جنگیِ خشن برای مقابله با خاطرات استفاده کرده است.

زهرا آهی
برای خواندن مقالات بیشتر از این نویسنده ضربه بزنید.
کلیدواژهها
نظری ثبت نشده است.